هواداران غزل پست مدرن ایران

انتشار اشعار پست مدرن و نئوکلاسیک خودم از دفتر عصر آبان و دفاتر جدید که پس از افزوده شدن نامشون رو ذکر خواهم کرد.

 
پست ثابت افتتاحیه...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ۳:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۸/٤
 

این پست ثابت است...

 

لطفا این پیج را با مرورگر اینترنت

 اکسپلورر باز نکنید...!

 

برای مشاهده ی این پیج از آخرین ورژن

 مرورگر گوگل کروم استفاده کنید... 

 

 

سلام به آدم ها...

 

 

 

از امروز با سروده های جدید پست مدرن

 خودم در خدمتتان خواهم بود...

 

 

 

پیشاپیش ورود سایر بازدید کنندگان محترم و

 عاشقان ادبیات واقعی را گرامی می دارم...

 

 

 

 

محتویات این وبلاگ مجموعه سروده های من

 از دفاتر : عصر آبان - غزل پست مدرن -

 پنج ثانیه تا ابدیت -یاد های بی خاطره - سالهای بی تو... - بهار منجمد...-روزهای مه آلود - The heart monitoring... و

 دفاتری که در آینده افزوده خواهد شد خواهد

 بود...

 

امیدوارم دقایق خوبی را در این وبلاگ و با

 دلنوشته های پاییزی من سپری کنید...

 

 

به امید روزهای خوب...

 

 

 

 

 

دوستدار شما...

شاگرد دکتر سید مهدی موسوی

 

 

 

ابوالفضل حبیبی شهرستان گلپایگان


 
 
یک سرگذشت شوم...(تقدیمی)
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

از دفتر: سنگریزه ها

 

 

تقدیمی...

 





لینک دانلود دکلمه با موزیک با صداى خودم در انتهای شعر موجود است.




یک سرگذشت شوم...





این واژه ها پلى ست به حس جنون من
تصویرى از تولد شعرى درون من


تصویرى از طلوع دل انگیز یک نگاه
تصویرى از غروب غم انگیز راه راه!


این طرح سایه روشن رویاى شوم من...
نقشى ست ، از خیال تو بر روى بوم من


خوابیده ام دوباره مرا غرق شور کن!
از کوچه هاى خلوت خوابم عبور کن


حالا که بى تفاوت از این شعر مى روى
این چند بیت غمزده را هم مرور کن


اى آفتاب گمشده ى روزهاى سرد
برگرد و در جهان سیاهم ظهور کن!


دارم به سرنوشت بدى ختم مى شوم
دست مرا بگیر و از این قصه دور کن


این روزها هواى دلم حال دیگرى ست
ذهنم دچار شهوت انزال دیگرى ست


هى واژه واژه شعر، مرا مى سراید و...
از چشم من نگاه تو را مى رباید و...


دیگر بدون اینکه بخواهم، نشسته ام...
چشم انتظار مرگ، که یک شب بیاید و...


حتى بهار، آخر اسفند ماه من...
درگاه تازه اى به خزان مى گشاید و...


آرام با مسیر خزان جور مى شوم
دارم تو را سفر به سفر دور مى شوم


مانند شعله اى که در آغوش سرد باد
هى رفته رفته مبهم و کم نور مى شوم


با اینکه نبض هر نفسم در نگاه توست
تنها منم که پیش تو منفور مى شوم


باران اشک هام، پر از رنج حسرت است
وقتى به ترک عشق تو مجبور مى شوم


آن روز، دور نیست، که در کوچه هاى شهر...
در انتظار آمدنت ، کور مى شوم


نام مرا به روى شبت ذکر مى کنى
دارى دوباره باز به من فکر مى کنى


یک مشت قرص خواب غم انگیز، در سرت!
خوابیده اى به بوسه ى من پیش شوهرت!


با شعله هاى شهوت من، تب گرفته اى
از من به جاى شوهر خود لب گرفته اى


یک جفت دست شوم سرت را گرفته اند
زنجیره ى حیات مرا قطع مى کنند


روى قرار نیمه شبم ایستاده اند
روبان انحطاط مرا قطع مى کنند


بین من و مسیر نگاهت خطوط سرد...
میدان دید مات مرا قطع مى کنند


سیگنال هاى منفى بیگانه باز هم...
دارند «ارتباط» مرا قطع مى کنند!


در کوپه ى قطار به همراه دشت ها...
دارم مرور مى کنم این چند سال را


یاد تو زندگى مرا شعر کرده است
آینده و گذشته و جریان حال را !


انگار روبروى دلم ایستاده اى
مى چینى از نگاه من این بغض کال را


از چک نویس و شعله، تو را دود مى شوم...
تصویر انتزاعى عشقى محال را


من مى چکم به واژه و تو گریه مى شوى...
این شاعر مذاب پر از ابتذال را


دیگر به فکر نیمه شب ذهن من نباش
آخر گسسته ذهن من این اتصال را!


خم مى شوم تمام تو را زیر بار درد
دارم ادامه مى دهم ات از فشار درد


بر بستر غروب ، تو را گریه مى کنم
پیوند خورده نام تو با انتشار درد


این بیت هاى خیس، توهم گرفته اند
با مغز میگرنى من از انفجار درد


مى افتم از فراز خیالات این قلم
از درد ، روى شعر تو بیهوش مى شوم


از آسمان حافظه ات مثل یک شهاب...
خط مى خورم شبى و فراموش مى شوم


آرام با گذشت زمان روى نقطه اى...
در سوى چشمهاى تو خاموش مى شوم


آخر شبى به حالت پیراهنى سیاه...
بر جسم بى قرار تو تنپوش مى شوم


سهم دلم چه بود از این جستجوى پوچ؟!
انگیزه هاى واهى یک آرزوى پوچ!


این شعر هم تمام شد و وقت آن رسید...
تا از غزل برویمت اما خزان رسید


هنگام فصل رویش این عشق در دلت...
باران سنگ بود، که از آسمان رسید!


از هم جدا شدیم و همان شد که خواستند!
اخبارمان به گوش تمام جهان رسید!


در ایستگاه آخر قلبت پیاده شد
این رهگذر به آخر این داستان رسید


یک ایستگاه خالى و یک فصل زرد که...
دنیاى پیش روى من و باد سرد که...


یک قصه بود، آنچه سرودم براى تو
از حس هر دقیقه ى ساعات درد که...


این شعر، فصل آخرى از یک بهانه بود
پایان قصه هاى همین دوره گرد که...




لینک دانلود دکلمه

 

 

 

 

 

 


 
 
جیغ بنفش...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٩
 

از دفتر: ورق های بی بازگشت...




جیغ بنفش...




سقوطِ پله به پله میان یک بُردار
نگاه هرزه ى یک شهر،پشت گرد و غبار


به پرتگاه خیالات مرگ چسبیدن...
به ضلع دایره اى! در محیطِ یک پرگار!

صداى قتل...، صداى طلاق... بیکارى...
طلوع فاجعه بر روى شاخص آمار!

صداى فقر من از قسط هاى جا مانده...
صداى خستگىِ دستگاه پول شمار!

جویدنِ همه ى شهر در نوک ناخن!
کبودىِ خفگى بین دست هاى فشار!

[صداى زلزله در عمق بافت هاى تنم]
[صداى گریه ى یک بچه زیر یک آوار]

چهار راه شلوغى پر از تنفس سرب...
چراغ زرد، عبور از تقاطعى بیمار

رسیدنم به ته پیچ هاى زیر،گذر
مسافرینِ سر ایستگاه پارک-سوار

دوباره قرمزىِ چشم هاى خوابزده...
پریدن از سر کابوس هاى ریل قطار

مسیر منحنىِ فصل هاى تاریکى...
به انجماد زمستان، به انزواى بهار...

...و شهر مه زده اى پشت برج میلادش
بزرگراه مذابى بدون راه فرار...

که وصل مى شود از شب به جیغ هاى بنفش!
طلوع مى کند از روزهاى ناهنجار

ببین مرا که ته بسته هاى خالى قرص...
ببین مرا ته بن بست هاى بى تکرار

فرار مى کنم از رودهاى خون و سرنگ
فرار مى کنم از جوب هاى، ته سیگار

تمام، مى شوم و مى رسم یواش... یواش..
به فصلِ خوردنِ سرگیجه هام در دیوار 

به سیل جمعیتى پاى برج آزادى...
دوتا مثلثِ معکوس..،شعله..، چند شعار..!

...و خیره در اتوبان هاى «بى سرانجامى...»
...و غوطه ور وسط خستگىِ این افکار...

[چراغ سبز، تقاطع، صداى بوق بلند...!]
[نگاه خیس من از پشت شیشه ى نمدار...]

 

 

 

 


 
 
بامداد دی...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٢:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۸
 
«قشنگی دنیا همین است که تو قشنگش کرده ای ...

آنقدر که خواب آفتاب و مهتابش زیباست ...

آنقدر که می دانی همسایه روبروی تو باغی از انگور و باران دارد و تو بعد از ظهر آفتابی در حالی که پرنده های استوائی زیر آفتاب تابستانی حمام گرم میگیرند ... 
زمستانی را قصه می کنی که پیش از این در هیچ

فصل خدا نیامده است...

قشنگی دنیا همین است که رنج دارد ...

آنقدر که اگر بخواهی عاشقانه زندگی کنی همیشه نام کوچک

کسی هست که وقتی به یادش می آوری هق هق گریه ات تا خود ابرهای خدا هم می رسد ....

قشنگی دنیا همین است حتی اگر قشنگ نباشم باز هم فصلی ، قصه ای بنام من و تو است...
هرچند آخر این قصه عاشقانه نباشد هیچ ...

قشنگی دنیا همین است... 
تو قشنگ به دنیا آمدی که دنیای مرا قشنگ کنی...

دنیایی که قصه نداشت...

انکار نکن حتی اگر احتمال آخر چشمهایت باشم

بگذار دنیا روی همین شایعه بچرخد ... گاه

حقیقت دارد سرانجام قصه ما ناسرانجام همین حرف بود

نه آغاز شدیم بنام جشن مهر و باران

نه عاشقانه ای به نام ما نوشته شد

تابگذریم از جهان و گل و بلبل

از شهد و شراب و عاشقانه های شیراز

از دستهایمان که آسوده نیاسود

تا بگذریم از ترنج و ترمه و نارنج...

انکار نکن...

حتی اگر هیچ سالروزی در جهان

به نام ما نباشد ....»





از دفتر : The heart monitoring


به آرزوى نداشته ام...


تولدت مبارک...


لینک دانلود دکلمه همراه با موزیک با صداى خودم، در انتهای شعر موجود است.



Heartبامداد دى...Heart



گل چیده ام براى تو اما ببخش که...
گل هاى من به نرگس مستت نمى رسند


گفتند: رفته اى به سفرهاى دورتر
جایى که دست هام به دستت نمى رسند


یک جسم بود و یک ضربان در دو روح که...
باران گرفت، فاصله بود و دو کوه که...


مه بود و زن تجسم من بود در پلى...
با روسرى شالى نارنجى گلى


با درد، امتداد «نرفتن» ادامه داشت
باران سرد روى تن من ادامه داشت 


از بامداد سرد و مه آلود پنج دى
پل در شکست عشقى یک زن ادامه داشت


چشم تمام شهر،به گل هاى باغ بود
در باغ مرگ نرگس و لادن ادامه داشت 


با پلک هاى بسته تو را نقش مى زدم
تصویرهاى سایه و روشن ادامه داشت


فریاد مى زدم به نفس هاى آخرم
لب هاى من به یک نخ و سوزن ادامه داشت


حالا منم مسافر پس کوچه هاى شعر...
پر کرده حجم بى کسى ام را صداى شعر


از ابرهاى گمشده بى آسمانترم
بر روى دشت هاى خیالت شناورم


[حالا طناب حلقه شده، روى دار که...]
اردیجهنمى شده ام از بهار که...


من یک شبم که شهر دلت را نمى رسم
آنقدر عاشقم که به فردا نمى رسم


پرواز مى کنم به هوایت که زودتر...
هى شعر گریه مى کنم ات تا... نمى رسم


دستم به لمس خواهش دستت معلق است
هرگز به دست هاى تو، اما نمى رسم


پیچیده در تمام سکوتم صداى تو
بى آسمان ترین شب بى انتهاى تو


در «سى و هفتمین» قدم از زادروز تو...
یک سایه ام که رد شده از خود براى تو


یلدا گذشته، پنج غزل روى دفتر است
در هر غزل ترانه اى از رد پاى تو


در سالروز سرد بهار تولدت...
این هدیه را سروده شدم در هواى تو


از سال هاى روشن تو شعله مى کشم
گل مى گذارم آنطرف کیک، جاى تو


بالا میاورم همه ى بغض هام را...
در سالمرگ خاطره ها در عزاى تو..


...که اشک مى تراود و خاموش مى شوند
بر روى کیک،عمر من و سال هاى تو


تو ساختار اشک منى و هنوز هم...
انگیزه اى که آخر هر خط ببارم ات


نه! صبر کن! فراتر از این گریه ها شدى
بغضى که در گلوى غزل مى فشارم ات


اشکى براى مرگ غزل هاى من نریز...
این باورم شده ست که دیگر ندارم ات


از پشت قاب پنجره دستى تکان بده...
حالا که دست فاصله ها مى سپارم ات


شب ها سیاه و پنجره تاریک و روز هم
پیوسته اى به خاطره ها و هنوز هم...


از راه دور ، پلک تو را لمس مى کنم
...که بغض مى سراید و غمناک مى زنى


با مشکى و سفید که من دوست دارمش
با فرچه روى ناخن خود لاک مى زنى


من مرده ام براى تو ده سال پیش از این...
...که چنگ توى سردى این خاک مى زنى


من کیستم براى دلت لعنتى؟، بگو...
یک مهره ى شکسته که در پیچ مانده است؟!


من «نیستم» ، به جان تو سوگند مى خورم...
از من فقط براى تو یک «هیچ» مانده است


بد بوده است و باز از این بدترش شدى!
این «هیچ» را دوباره ولى باورش شدى! 


هى خواستى شکنجه شود زیر بار عشق...
آتش زدى به جانش و خاکسترش شدى!


هى خواست از تو دور بماند که باز هم...
فصلى براى زندگى دیگرش شدى


دیگر توان جنگ مقابل نمانده است...
لطفا" نگو که باز، دوباره خرش شدى!


هر لحظه اى به مرگ خود آماده بودم و...
افسوس من شبیه خودم ساده بودم و...


از برگ برگ حافظه ى بامداد دى
هى خط زدى مرا و دوباره کشیدم ات


در ابتداى قصه به همراه اشک هام...
خود را فروختى و به جانم خریدم ات


از من عبور مى شدى و... [سوى سرنوشت...]
[هى دورتر به من...]؛...که دوباره رسیدم ات


پر بود چشم هاى تو از اشک هاى من
تا پلک زد نگاه تو دیگر ندیدم ات


کاش از همان ترانه ى آغاز بغض هام...
در تارهاى حنجره مى «خودکشى» دم ات


باید که رد شد از من و دنیاى تازه ساخت
فرصت به من نداد که این اشتباه را...


این «هیچ» را به دست فراموشى اش سپرد
[باید خیال کرد، که این چند ماه را...]


حس کرد من نبوده ام و بى خیال عشق...! 
بى من ادامه داد، از اینجاى راه را


دنبال من نگرد،که دیگر تمام شد...
باید پرنده بود...، [...و این پرتگاه را...]


این شمع آخر است که تو فوت مى کنى...
گفتم «مرا روانه ى تابوت مى کنى»


سهم من از تو ، قهوه و فنجان فال شد
یک «آرزو» که در ته فنجان، «محال» شد




 


 
 
نیلوفری که...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/۱٠
 

از دفتر: روزهای مه آلود...



نیلوفری که.....


دارد یخم به روى ورق آب مى شود
این شعر آخرش غزلى ناب مى شود


دارد دوباره در تن پس کوچه هاى دل...
مردن براى خاطر تو ، باب مى شود


امشب دوباره در غزل نیمه کاره ام...
میعادگاه دیدنمان، خواب مى شود


خون دلم به خواب تو پاشیده مى شود
تا تیرى از نگاه تو پرتاب مى شود


در خواب،عکس صورتت افتاده توى رود
عکسى که توى خاطر من قاب مى شود


هى سنگ ها به روى تو غلتیده مى شوند
هى توى آب،عکس تو بى تاب مى شود


دنیا شبى ست،در دل طغیان رود درد...
...که منتهى به مردن مهتاب مى شود


من تکه اى جدا شده از رودخانه ام...
...نیلوفرى که طعمه ى مرداب مى شود


باید به فکر خواب تو باشم که بعد از این...
هر لحظه خواب هاى تو نایاب مى شود


 
 
یک عالمه خیال...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/٢٩
 
از دفتر : روزهاى مه آلود...



یک عالمه خیال...




دارد صداى پاى کسى پخش مى شود...

در شهر سرد و غمزده ى بى چراغ ما

عطر تو را نسیم، به باران سپرده است

...که مى خورد به پنجره هاى اتاق ما


با کوله بار خاطره از راه هاى دور...

پاییز آمده ست به این کوچه باغ ها

دلتنگ و خسته یاد تو را گریه مى کنند...

این دسته هاى چلچله، حتى کلاغ ها


تقدیر من تسلسل ابیات درد بود

که آخرش قصیده ى ویرانى ام شدند

پاشیدم ات به غربت این مرگواژه ها...

تا ذره اى شبیه پریشانى ام شدند


صد بار توبه کرده دلم از سرودنت

این توبه ها که از تو جدایم نمى کنند

صد بار هى سرودم و آتش زدم تو را...

مفعول و فاعلات ، رهایم نمى کنند


ابیات من کنار خودم دفن مى شوند

با برگ هاى مرده ى پاییز شهر من

دارند بى تو چلچله ها کوچ مى کنند...

از کوچه باغ هاى غم انگیز شهر من


حالا ببین بدون تو باران چه بى دریغ...

بر سنگفرش خاطره ، یکریز مى زند

آنقدر مرده اند برایم بهارها...

...که زردى تو طعنه به پاییز مى زند!


پاییز آمده ست که این مرغ عشق ها...

راهى دشت هاى غریبانه مى شوند

سهم من از تو چیست؟، سرابى بدون مرز...

یک عالمه خیال، که افسانه مى شوند


دارم صداى پاى تو را "لمس" مى کنم

از پشت روزهاى مه آلود فصل درد

برگشته اى تو از سفر اما چقدر دیر...

پوشانده روى خاک مرا برگ هاى زرد


گلپایگان - آبان ١٣٩٢
پشت روزهاى مه آلود...






 
 
بازنده...(از دفتر :پرواز روی خرده شیشه ها...)
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ۱٠:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٦
 

 

صداى آب صداى نفس صداى هوا
توهمى وسط روزهاى بى فردا

صداى پرسه زدن توى شهر خاطره هات
صداى شرشر باران به روى پنجره هات

صداى روح به ویروس مبتلا شده ات
صداى پنجره ى رو به مرگ وا شده ات

صداى سرفه ى سیگارها به حرکت دود
صداى عق زدن سال هاى زهر آلود

که درد روى تن ات واژه واژه ذکر شده
سرت دهانه ى آتشفشان فکر شده

به خواب، رفته شدى و به فکرهایت خواب
رها شدى وسط این گدازه هاى مذاب

شبیه روح، جدا از تمام کالبدت...
رها شدى وسط هیچ هاى توى خودت

کشیده اى قلمت را به صفحه ى تردید...
نشسته اى سر خط ها که واژه هاى جدید...


گلوت را بفشارند تا صدا بدهى
به عقده هاى غم انگیز شعر پا بدهى

دوباره لغزش خودکار روى خط جنون
غروب کردن آینده هات در "اکنون"

نوشته ذهن تو از سال هاى پر درده...
که خاطرات به مغزت فشار آورده

...که واژه هات، تو را با قلم تراشیدند
غبار دلزدگى بر تن تو پاشیدند

صداى باز رسیدن به فصل یخ زدن ات
صداى تو که به پاییز تکیه داده تن ات

بهار آمده اما هنوز غمزده اى
کلش کلش وسط برگ ها قدم زده اى

درون ذهن تو تصویر ماتى از فردا
که دود مى شود آرام مى رود به هوا

صداى مبهم آینده اى که در خطر است
صداى عمر که از روبروت در گذر است

شبیه من دلت از زندگیت سیر شده
تو زود مى روى اما همیشه دیر شده

پر از شکست ،پر از موج انفجار شدى
به یک مریضى روحى بد دچار شدى

نفس کشیده دلت را هواى پژمردن
[اتاق هاى خلأ را یکى یکى مردن]

صداى شب همه ى شهر را خبر کرده
که آفتاب از این روزها سفر کرده

زمان براى تو به اشتباه افتاده
مکان همیشه ته پرتگاه افتاده

فرار کرده اى از فکرهاى توى سرت
رسیده اى ته بن بست هاى دور و برت

کنار پنجره اى تکیه داده به کمدت
...و توى شیشه ى رفلکس خیره اى به خودت


که چند سال عقب تر...به سمت جایى که...
...و توى شیشه ى رفلکس...، روزهایى که...


تمام عمر سرت را به شعر کوبیدى
شبیه خورشیدى پشت شب غروبیدى

که توى آینه با درد، باز چین بخورى
بایست روى دو پایت که بر زمین بخورى

که آزمون خطا را دوباره بیست شوى!
دچار پوچى یک فرد نیهیلیست شوى

که مرگ را وسط قرص ها صدا بزنى
که توى لحظه ى آخر دوباره جا بزنى!

بغل کنى تن خود را براى همدردى
به تیغ و شاهرگ ات تا... دوباره برگردى

دوباره زیر پتو روى تخت گریه بکن
بگیر شانه ى شب را و سخت گریه بکن


تو هم فرار بکن مثل من از این بن بست
به سمت جاده ى فرعى منتهى به شکست


شبیه من به زنى که نبود نامه بده!
به سوختن وسط شعله ها ادامه بده

به روى دلهره ى عاشقانه هاش بیافت
جلوش ضجه بزن گریه کن به پاش بیافت


شبیه من به هماغوشى خیال برو
بسوز و ذوب شو و رو به انحلال برو

نگاه سمت جهانى که از تو بود بکن
تمام سیگارت را دو کام دود بکن


که راه حل فراموشى ات عرق باشد
جهان، توهم آنسوى زرورق باشد

که روى سرسره ى کارت هات سر بخورى
شبیه دست ورق توى دست بر بخورى

که سهم فریادت مرگ در سکوت شود
دو عکس بازنده سهم زیر و روت شود

درست پشت همین چشم هاى مغرورت
رسیده اى به کسى در گذشته ى دووور ات

کسى که نقطه ى کور است و باز دیده شود!
که آس پیک تو را با دو لو بریده شود!


که دست هفتم حکم تو باز دل بشود
که هفت باخت به دست تو متصل بشود

که هفت برد پیاپى که هفت آدم بد
که کت شدن وسط هفت روح، هفت جسد

که هفت سال فراموشى سیاه و کبود
که هفت رهگذر از پشت شعله ها در دود

از ابتداى همین قصه تا به آخر راه
رسیده اند به تو، بین کارت هاى سیاه


به باختن وسط برگ هاى بازنده
به یک توهم واهى به نام آینده

 

 

دانلود دکلمه ی شعر با صدای من 

 

 

 


 
 
پرواز روی خرده شیشه ها...(تقدیمی)
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٦
 

پرواز روى خرده شیشه ها...

 


غزل مثنوى تقدیمى...

 


- به آرزوى نداشته ام...

 


از دفتر: پرواز روى خرده شیشه ها

 

- لینک دانلود دکلمه ى شعر
با صداى خودم و موزیکى از نیکولاس هاتسزو پولوس
در انتهاى شعر موجود است.

 

 

 

ابرى سیاهرنگ، هوا را گرفته است
کابوس و دود، خاطره ها را گرفته است

 

انگار جاى خالى تو پشت پنجره...
در مه تمام کوچه ى ما را گرفته است

 

حسى که هر دقیقه مرا ذوب مى کند
سر تا سر غروب، فضا را گرفته است

 

قرصى که بى اثر شده،از فکرهاى تو...
دردى که هیچ وقت، کجا را گرفته است!

 

روشن شده تمام شب از آذرخش ها
خوابیده اند در سرم آرامبخش ها

 

حالا شدند تک تک ساعات زوج و فرد
زندانى همیشگى سال هاى درد

 

فریاد را به پوچى پژواک مى رسم
دارم به راه هاى خطرناک مى رسم

 

هى سعى کرده ام که به این زندگى بد...
پایان دهم به خاطرت اما نمى شود

 

سهم من از تو چیست، فرار از همیشه ها
پرواز، روى پوچى این خرده شیشه ها

 

باید تو را یواش عبورید و بى حواس
از یک چراغ روشن قرمز ادامه داد

 

باید دوید و رفت به جایى که نیستى
باید تو را رسید و به "هرگز" ادامه داد

 

باید تو را غزل غزل از ابتدا سرود
باید تو را به لهجه ى حافظ ادامه داد

 

زیباست رنگ چشم تو...، رنگى که هیچ وقت...
دل بسته ام به روز قشنگى که هیچ وقت...

 

تلخ است این حقیقت و باید قبول کرد...
من شیشه ام و قلب تو سنگى که هیچ وقت...

 

آنسوى خط همیشه تو را بوق مى خورد
هى زنگ مى زنم به تو... زنگى که هیچ وقت...

 

دیگر به خط رفتن خود خو گرفته اند
پاهاى بى اراده ى لنگى که هیچ وقت...

 

لب هاى شعر طاقت گفتن ندارد و...
دنیام شوق هلهله در تن ندارد و...

 

دیگر بهار بعد تو هرگز براى من...
باور بکن که حس شکفتن ندارد و...

 

پاییزى و شکسته تر از سال هاى قبل...
گل هاى باغ، نرگس و لادن ندارد و...

 

مات نگاه سرد و غریبانه ى توام
که رنگ هاى آبى روشن ندارد و...

 

حتى خیال واهى با هم یکى شدن...
تاثیر روى حال بد من ندارد و...

 

هى بغض مى کنم به تو و مرد مى شوم
روى بهار رفتن تو زرد مى شوم

 

هى فکر مى کنم به دلى که نداده ام!
حالا که روبروى سقوط ایستاده ام

 

سیگار مى کشى و نفس هاى آخر است
پایان من براى تو اینگونه بهتر است

 

سیگار مى کشى و مرا فوت مى کنى
دارى مرا روانه ى تابوت مى کنى

 

باور بکن که گریه ام از روى عادت است
دل بستنم به عشق تو دیگر حماقت است

 

باید تو را سفر کنم و دورتر شوم
هى چشم هاى مست تو را کور تر شوم

 

با این قلم تمام تو را خط خطى کنم
با روزهاى خط زده ام جور تر شوم

 

کبریت را به گوشه ى شعرم بگیرم و...
با شعله هاى مرگ تو پر نور تر شوم

 

من ساده بوده ام که به اینجا رسیده ام
وقتش رسیده است که مغرور تر شوم

 

دل کنده ام از عشق تو و فال هاى نحس
دارم وداع مى کنم از سال هاى نحس

 

من بیست و هشتمین عدد زخم خورده ام
که سالهاى، بى کسى ام را شمرده ام

 

هر سال، پشت درد همین سوگنامه ها
بغض تو را میان گلویم فشرده ام

 

حرف دلم به روى زبان آمده ست و باز
آن را دوباره لحظه ى دیدار خورده ام

 

اکنون که وقت گفتن حرفم رسیده است
در پرتگاه قافیه ها جان سپرده ام

 

من درد مى نویسم و تو سرمه مى کشى
بر پلک هاى خیس غزل هاى مرده ام 

 

حالا مرا به هر دو جهان تسلیت بگو...
با خاطرات رفته ى از یاد برده ام

 

پک مى زنى و از دهنت دود مى دهم
دارم به شهر قلب تو بدرود مى دهم

 

 

لینک دانلود دکلمه با صدای من...

 

http://www.uplooder.net/cgi-bin/dl.cgi?key=162a25cfcb19617fb003f5c0ec4f831b

 

به آرزوی نداشته ام...


 
 
کوچه های خاطره...
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/٥
 

کوچه هاى خاطره...

 

از دفتر جدیدم:
پرواز روى خرده شیشه ها...

 


باران و چتر باز و من و یک پیاده رو...

ابرى تر از هواى غم انگیز مهر ماه

یک فصل پیش روى قدم هاى سست من...

از جنس  اشک و حسرت و کابوس و درد و آه

 


دارد عبور مى کند از روزهاى من...

عمرى که لحظه لحظه به تدریج مى رود

پاییز فصل آخر نابودى من است

دارد سرم از این همه غم گیج مى رود

 

با آرزوى آمدنت چون پرنده اى...

هر روز را درون قفس جان سپرده ام

این سال ها نوید رهایى نمى دهند

خود را به دست لحظه ى پایان سپرده ام

 

از خواب کوچه هاى مه آلود شهر من...

حالا تو رفته اى و شبى سرد مانده است

از دشت هاى نرگس و آواز چلچله...

تنها صداى گریه ى یک مرد مانده است

 

دارد درخت زندگى ام در خزان شهر...

در زیر بار ماتمت افتاده مى شود

حتى اگر به روى خودم هم نیاورم

پاییز با تمام غمت ساده مى شود
 


بعد از تو آسمان غزل هاى مرده ام

شب ها پر از درخشش الماس مى شود

تو نیستى و تا ابد اینجا،غروب ها...

در قلب من نبود تو احساس مى شود

 

خوابم گرفته است و به تو فکر مى کنم

در خواب مى دوم به عبور از سراب تو

هى دور مى شوى همه چى چرخ مى زند

سرگیجه مى روند مرا خواب هاى تو

 

برگشتم به خانه و تنها نشسته ام...

بیمار، پشت پنجره در یک اتاق که...

دارم میان سوز تبت شعله مى کشم

داغ است کل صورتم آنقدر داغ که...

 

باران به شیشه مى زند و گریه مى کنم

آنقدر گریه تا که تو را کور مى شوم

باران شدید مى شود و من قدم قدم...

از کوچه هاى خاطره ات دور مى شوم

 


ابوالفضل حبیبى- مهر ماه 92

 


 
 
تیر خلاص...(از دفتر : پرواز روی خرده شیشه ها...)
نویسنده : ابوالفضل حبیبى - ساعت ۳:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
 

 
تیر خلاص

 

 


از دفتر : پرواز روى خرده شیشه ها…

 

 


هواى خاطره ها،چند نخ وینستون لایت
مرور حافظه ام توى چند صد ترا بایت

 

 


نوارِ زندگى ام با فشارِ چند کلیک
شروع قصه ى این عقده هاى فنتاستیک

 

 


مجوزى که براى عبور، داده شد و…
شقایقى که به همراه درد زاده شد و…

 

 


که در گشوده شود ، از زمانه توو بروم
یواش توى لجن تا گلو فرو بروم

 

 


تولدى که از آغاز، مرگِ رویا بود
نفس دریچه ى تنگى به سوى دنیا بود

 

 


اگرچه تلخ ولى دل به آمدن دادم
که با ورود به دنیا به گریه تن دادم

 

 


تمام آینه ها توى من شکسته شدند
دریچه هاى نفس روى شعر بسته شدند

 

 


چنان شب است در آغازِ من، در این برهوت
که خورده روى لبم، قفل دست هاى سکوت

 

 


شبیه عقده ى یک شاعر غم انگیزم
که قطره قطره به رگ هاى شعر مى ریزم

 

 


قطار زندگى ام سوى شهر ماتم رفت
که پله پله به اعماق درد خواهم رفت

 

فرار مى کنم از شب به روزهاى غلط
فرار از سرِ هر جمله ام به آخر خط

 

چنان از این هذیان هاى شب شدم مسموم…
چنان شکسته وجودم در این هزاره ى شوم…

 

 


که دست هاى همین روزهاى بى آخِر
سپرده است تنم را به ضربه هاى شوکر

 

 


که دودِ پودرِ کریستال درون پایپ شوم
که متن زندگى ام را دوباره تایپ شوم

 

 


که کارد ، روى گلویم به استخوان برسد
صداى تیرِ خلاص ام به آسمان برسد

 

[صداى تق تقِ انگشت ،روى صفحه کلید]
رسیده ام سر هر خط به پرتگاه جدید

 

[صداى گریه ى محلول در صداى موزیک]
[صداى یک پیانو روى ریتم نوستالوژیک]

 

گذشته ام شده تصویر گنگ و ماتى که…
رسیده ام سر هر نت به خاطراتى که…

 

تمام کرده مرا درد با روانکاوى…
صداى مرگ شدم روى لمس هر کلاوى

 

رسیده ام سر هر گریه ام به یک خنده
به روز خوب ترى توى ذهن آینده

 

 


به پک زدن به لب صبح گیج و سرخورده
به گریه روى تن عصرهاى افسرده

 

 


به مرز خواب و توهم سفر درون حباب
به نیمه شب وسط یک سفینه در مهتاب

 

 


به یک تشنجِ فکرىِ متصل به زمان
به حسِ مصرفِ بعدىِ یک روانگردان

 

به خواب رفتنِ بر روى لایه هاى اوزون
به سر کشیدنِ یک شیشه شربتِ متادون

 

که از دریچه ى شب تا خودم جلو بروم
که مست باشم و در خود تلو تلو بروم

 

 


که دود پنجره اى روبروى من باشد
سفر دلیلِ فراموش تر شدن باشد

 

 


که میله ها به تهِ انسدادِ من برسند
که بال هاى مجازى به داد من برسند

 

قسم به درد، به حسرت، به حس باختنم
به هى خراب شدن، هى دوباره ساختنم

 

 


به چشمِ منتظرِ روزهاى رویایى
به سال ها سپریدن کنار تنهایى

 

 


به روزهاى غم انگیزِ رفته بر بادم
به من که یک شبح از جنس آدمیزادم

 

به دست هاى کم آورده از فراوانى
قسم به غربت این سال هاى ویرانى

 

 


قسم به خاطره هایى که در گلوى من است
تمام کردنِ دنیام، آرزوى من است

 

 



مسیر قصه ى من مرز رفتن و شک بود
تمام زندگى ام خواب یک عروسک بود

 

 

تمام مسئله این بود: “بود یا که نبود؟!”
قدم قدم… نرسیدن… به هیچِ مطلق… دود…!

 

 


میان شعله ى کبریت شعر جان داد و…
نوار حافظه ام توى آتش افتاد و…

 

 


…و من که خسته از این قرص هاى بى اثرم
صداى تیر مى آید هنوز توى سرم

 

 


سکانس آخر این قصه هم رسید به کات
به کام آخر سیگار و آخرین ابیات

 

…و توى مثنوى ام شب هنوز هم جان داشت
صداى تیر در اطراف شعر جریان داشت

 

 


که بینِ ماندن و رفتن کسى معلق بود
تمام عمر، صدایش، سکوت مطلق بود

 

 


خزان و پنجره ى باز و آخرین گلبرگ…
رسیده اند به من در خطوطِ ممتد مرگ

 

 


به سطر آخر این شعر و اعترافى که…
ادامه داده مرا در خطوط صافى که…

 

گذشت عمرى و آن شب هنوز پا برجاست
…که آرزوى بزرگم ندیدنِ فرداست

 

 

************************
پا نوشت :
ترا بایت : واحدى بزرگ براى اندازه گیرى دیتا
فنتاستیک(fantastic) : خارق العاده
کریستال(شیشه) : نوعى ماده ى آمفى تامین و روانگردان
پایپ: ابزارى براى مصرف کریستال
متادون : نوعى داروى مخدر وخواب آور بسیار قوى
کلاوى : پدال هاى پیانو

 

 


 
 
← صفحه بعد