_-_:::_-_ اتوبان های سرگیجه _-_:::_-_

از دفتر: محال بود


اتوبان هاى سرگیجه...




حجم نفس هایم پر از یک بغض سنگین بود
از ابتداى داستان، این شعر بدبین بود!

یک خط قرمز بود پشت آرزوهایم!
دست تو بود و تارهاى سست موهایم!

بین من و دیوارهاى بعدى ام پل بود
دنیا پر از سرگیجه هاى دود و الکل بود

محکوم بودم نیمه شب ها را به بیدارى
هى مى تکاندم کوچه را در زیرسیگارى!

هى مست مى کردم سیاهى هاى دنیا را
دیروز و امروز و شب و فردا و فردا را...

از پیش، توى آزمون عشق، رد بودم
در انزواى خود پر از حبس ابد بودم!

فصلى معلق بود با حس دگرگونى
تاریکى و شب هاى شهر چند میلیونى

هى شعر مى خواندم تو را تا صبح بیدارى
از تیک تاک مرگ ساعت هاى دیوارى

از روى سقف خانه ام باران غم مى ریخت
هى داشتى...اشکى که روى بالشم مى ریخت!

تنهایى و شعرى سراسر چوبه هاى دار!
تکرار مى شد هر شبم در پاکت سیگار

در آرزوهایت پر از میدان مین بودم!
بین «بد» و «بدتر» همیشه «بدترین» بودم!

دنیاى من یک مشت کاغذ توى آتش بود
دلتنگى و اشک و «فرنگیس» و «سیاوش» بود

روى تن هر آینه کابوس مى دیدم
از خود به سوى هیچ وقتت مى تلاشیدم

با مشت مى خوردم به دیوارى که حسرت بود
گریه، ترامادول ترین زن پشت یک خط بود!

درس فراموشى من بودى و زنگ بعد...!
خالى شدى توى رگ من، از سرنگ بعد!

آوار بودم روى یک تخت پر از «لبریز»!
عکس تو و گوشى خاموشم که روى میز...

حالا مسیر عشق تو روى تردمیل است!
ظرفیت نابودى دنیام تکمیل است

دارم تهوع مستى ات را از هواى داغ!
هر شب تو را عق مى زنم با خون و استفراغ!

از وحشت کابوس هایم مات و مبهوتم
سرگیجه دارد آسمان، بالاى تابوتم

با بغض و حسرت سمت رویاى تو مى آیم
بیرون زده از زندگى ات استخوان هایم

دیگر نه تنها من که حتى شعر هم گیج است!
آرام مى میرم که مرگ من به تدریج است

حالا تنم لبریز دیدار است از تشویش!
«دروازه دولت» را به سمت متروى «تجریش»!

دارم بغل مى گیرمت با گریه و لبخند!
[تخت شماره «نوزده» در کافه ى «دربند»!]

از درد این حسرت «شدیدا"»تر غم انگیزم!
با بوسه ات خود را به کام مرگ مى ریزم

تنها نشستم خاطرات با تو بودن را
بغضت شکسته صندلى خالى من را!

عکس مرا مى بوسى از پشت هزاران سیم
بین تو و دیوارهایت مى شوم تقسیم

عکس تو را مى بوسم از ال سى دى گوشى
دارى میان چاى سرد من نمى جوشى!

شب قطره قطره مى چکد بر دامن دنیام
دست تو را مى گیرم از توى توهم هام

با درد، لب مى گیرمت از فیلتر سیگار
از خاطرات روزهاى خوب بى تکرار

از شیشه باران مى زند بر نم نم صبحم!
بوى تعفن مى دهد خواب دم صبحم

بى خوابم از بیدارى و از غربت شب هام
توى بغل مى گیرم و مى خوابمت آرام

باید برایت گریه هاى بى صدا باشم
با این توقف از نفس هایت جدا باشم

باید مرا باور کنى خیلى دلم تنگ است!
مرگ صدایم با قدم هایت هماهنگ است

شاید تو هم اندازه ى من آرزو دارى.....
...که از لبم لبهاى خود را بر نمى دارى

مى بوسمت با حالت دلتنگ وارى که...
با سوت ممتد پشت درهاى قطارى که...

آنقدر غم دارم که چشمانم پر از دریاست!
انگار اینجا نقطه ى پایان این دنیاست!

خیس است زیر پلک هایم در کنار تو
[درهاى باز و چشم هاى گریه دار تو]

تو رفتى و درد تو را دست زمان دادم
پشت سرت از پنجره دستى تکان دادم

با سوت، درها بسته شد از چشم تار من
آرام حرکت مى کند بى تو قطار من

از چاه بیرون میکشم خود را به چاه بعد!
مى میرم از دلتنگى ات تا ایستگاه بعد

حالا تویى و خاطرات روز خوبى که...
یک آفتاب مرده در پشت غروبى که...

هى راه رفتن توى فکرت، «راه، رفتن تا...»
از فکرهایت غلت خوردن توى جوبى که...

بوق و ترافیک و اتوبان هاى سرگیجه...
دلتنگى ماشین هاى میخکوبى که...

دود غلیظ و آسمان ابرى تهران...
کابوس و ترمینال دلتنگ جنوبى که...

حالا منم با یک بلیط شهر اجبارى
از بغض، در حال «نمردن!» با خود آزارى!

حالا تویى و روزهاى رفته از پیش ات...
با یک پل عابر سر میدان «تجریش» ات...!

 

 

 

 

/ 8 نظر / 108 بازدید
فاطمه نوری<بارانه>

سلام بااینکه طولانی بود ولی از خوندنش لذت بردم وخستم نکرد. که از لبم لبهاى خود را بر نمى دارى دراین بیت< که >را هر کار کردم نتونستم بنا به اختیار شاعری هم بلند بخونم شاید به این دلیل که سریع <از >خونده میشه. به سایتم دعوتید.

سمیرا

سلام خیلی زیباست لحظه ب لحظه سطربه سطرشعررواحساس کردم لحظه های نابی روبرات ارزومیکنم چون تواین لحظه هاروباشعرات بهم میدی موفق باشی

شهاب

سلام من تازه با پست مدرنیته آشنا شدم رفتم موسسه پنجره ستارخان که بهم گفتن دکتر موسوی دیگه نمیاد کلی تو نت و این ور اونور گشتم تا تنها به یک شماره خاموش از ایشان رسیدم خبری اگه از کارگاه ها دارید یا خبری اگه از خودش دارید لطفا بگید من که هر چی میگیرم خاموشه ممنون میشم جوابمو بدی

فرناز

اقای حبیبی عزیز.. من اشنایی چندانی با سبک پست مدرنیسم ندارم و خیلی کم راجع بهش میدونم و شما بعد از استاد موسوی و بانو اختصاری تنها کسی هستین ک شعرشو میخونم باید بگم واقعا عالی بود و من خیلی لذت بردم موفق و سربلند باشید

م.حسین ناطقی

ابوالفضل سلام .. مرسی که اومدی دو ماهی میشه که اینترنت ندارم نشد سر بزنم این شعرا چند ماه پیش برام خونده بودی مث بیشتر شعرات یه ذره طولانی اما روان و جاری . نظر اون روزمو بخوام تکرار کنم بیت فرنگیس تک بیتی زیبا بود که یادم مونده و تو ذهنم رسوب کرده بود و .. حالا تویى و خاطرات روز خوبى که... یک آفتاب مرده در پشت غروبى که... هى راه رفتن توى فکرت، «راه، رفتن تا...» از فکرهایت غلت خوردن توى جوبى که... بوق و ترافیک و اتوبان هاى سرگیجه... دلتنگى ماشین هاى میخکوبى که... دود غلیظ و آسمان ابرى تهران... کابوس و ترمینال دلتنگ جنوبى که...

طهان

خیییلی عالیییییییییییییی بود واقعن کارقوی بود

طهان

خانم نوری به سایتتون سر زدم خدایی اعتماد به نفسی هاااااااااااا

سجاد

سلام اقای حبیبی قلمت پایدار... من میخوام همیشه با شما در ارتباط باشم و روحم از شعرای قشنگتون مست شه اگه شمارتونو داشته باشم یکی ار ارزوهام براورده شده ممنون میشم ۰۹۳۵۷۱۶۰۴۳۱