آخرین هرگز...

از دفتر: براى رفتنت زود بود...



تاریخ نگارش: دوم مرداد ماه 93




آخرین «هرگز»




این واژه هاى بى نفس بد جور دلتنگ اند
آیینه ها در حسرت برخورد با سنگ اند!


خودکارها خالى شدند از رونوشت شک...
...و شعرها در انتظار شعله ى فندک 


حال من و سیگارهاى روشنم خوب است...
یخچالمان آکنده از بطرى ××××× است


باران گرفته از غروب عصر آبانم
بر آب ته سیگارهاى توى لیوانم


لم داده ام بر تخت خود آکنده از شک ها
کنج اتاقم با صداى جیرجیرک ها


افتاده ام بى روح بر یک بالش غمگین
با دود این سیگارها در ناله ى «×××××»


همبسترم با روزها..، با شعر..، بیدارى..
با جسم خود ، با لختى این «هیچ ِ» اجبارى


خالى ام از رویا، پر از «بى آرزومندى»!
بى هیچ احساسى بدون هیچ لبخندى


لبریزم از هر با تو بودن از «خزر» تا «کیش»
از تاب بازى با تو «بیست و پنج سال پیش»!


از «خاک بازى»، «بستنى»،«چرخ و فلک» از «جوب»!
از روزهاى...روزهاى...آه!...،خیلى خوب...


از اولین ابیات گیج شاعرى ناشى
لبریزم از یک کودکستان، «زنگ نقاشى»


از مادر و خوابیدن من از سر قصه
از آن کلاغ گمشده در آخر قصه


از بوى خاک نم زده در اول آبان
از آن غرور آخرین سال دبیرستان


سردرد دارم از خیابان هاى در دوده...
دردى لبالب از مُسکن هاى بیهوده


دردى که هى هر روز را سر مى کند با من
از صبح تا شب، بغض، پرپر مى کند با من


دردى که شعرى مى شود این مغز مختل را! 
رگبارى از «من» روى کاغذ این مسلسل را!


مغزى که پریود مى شود از شدت تدخین
از قرص هایى با دُز ِبالاتر از مرفین 


در بین آه حسرت شب هام، سوزى نیست
هر چى که مى گردم در این تقویم، روزى نیست


مى شویم از بغضت جهان را با کف صابون
آلودگى مغزى این شهر را با خون


مى رقصم از سردرد هایم بندرى خود را!
مى ریزم از بطرى به پیک دیگرى خود را! 


توى سرم گم کرده چیزى «حال حاضر» را!
یک خوشه بمب میگرن از نوع «کلاستر» را!


با مغزم از سکوى دنیا مى شود پرتاب
مشتى «کلونازپام» و چندین بسته قرص خواب

.
.
.
.
.

از گیجى این تب به هر چه بود مى خوردم
اى کاش زود ِزود ِزود ِزود مى مردم


دور جهان کوچکم اسطبل و آخور داشت
دیوارهایى از گچ و سیمان و آجر داشت


من بودم و طرحى مجازى آنور جیوه!
آیینه از تصویر مخدوشم دلى پر داشت!


همبسترم شب بود و دنیایى پر از تشویش ...
خواب جهان در گوش من آواز «خُرخُر» داشت!


دائم مرا درگیر با افسردگى مى کرد
بغضى که روى خنده هایم چند سنسور داشت!


دنیاى من یک خواب نرم افزارى بد بود! 
با آپشنى از دردها که دکمه ى «More» داشت!


در «سوم» و «هفت» و «چهل» آن زیر پوسیدم...
از شب که بر روى سر دنیام چادر داشت


تا آمدم خود را بجویم گم شدم از «تو»
حالت تهوع دارم از «دنیا»،«خودم»، از تو


حالت تهوع دارم از «اکتبر» و ماه «مى»
از آمدن...، از این تولدهاى پى در پى


از خنده ى مصنوعى یک «سین» شبیه «سیب»!
از زندگى از این فرایند پر از تخریب! 


از شاعرى و شعر گفتن، از صداى باد... 
از رفتن حسى که دیگر پا نخواهد داد!


از جاده ى «چالوس» در، «دى» که پر از برف است
از عکس هاى توى آلبوم که پر از حرف است 


از لحن شاد و مضحک مجرى رادیو
از صفحه ى آماج درد فیسبوک تو!


از سینماى آبکى از فیلم «شیدایى»!
از عصر روز رفتن «خسرو شکیبایى»


دلگیرم از روزى که بابا اشتباهى کرد...
بیزارم از هر چى که فکرش را نخواهى کرد!


پیک من از مشروب و قرص و سم لبالب بود
دنیام جیغ جغد شومى آنور شب بود


دنیا شبیه له شدن در زیر کفشى بود!
پایان چشمانم پر از دید بنفشى بود! 


درگیرى من بود با کابوس ِ«سرسختى»
دنیا سرابى بود در آنسوى خوشبختى


دنیا مهى بود آنور حس ِ «خداحافظ. . .»
پایان مردى بود روى آخرین «هرگز»


حس پریدن توى رویا بود با هر «هیچ»!
یک پاسخ منفى به «خوشبختى...»،...و دیگر هیچ...

 

/ 8 نظر / 75 بازدید
شهلا

یک پاسخ منفی به خوشبختی و دیگر هیچ..

s

ازخنده ى مصنوعى یک «سین» شبیه «سیب»!!!!! موفق باشی...

vishtasp

مثل دوتا پرنده که از ناراحتی زار میزنند انگار که جنازه ی مرده مرا بر دار میزنند دو پرنده که هیچ و همه کس را دارند دو پرنده که برای همیشه خود بیدارند سال میگذرد و خیلی عادی ست این گذشتن مرگشان با یک چیز صورت میگیرد...رفتن! باز صدای باران که نم نم میبارد و گریه های پرنده که کم کم میبارد و خاکی که رویش اشک میریزند آنان چقدر ... مهربان است خاک این کشور:ایران جویبار که از کنار درخت لانه آنان میگذرد مثل تمام دنیا سخت در فکر میرود درد که در لانه این پرندگان مهربان درد دارد و این آب که اول گرم و کنار شان حال سرد دارد و همه میمیرند که پرنده ها زجر نکشند و آرزوی همه:که دوباره زنده بشوند...!

مرجان

سلام آقای حبیبی سال نو مبارک بعد مدتها طعم شیرین شعرتون منو حسابی سرحال آورد مثل همیشه حرفی نیست جز سکوت .....به خاطر زیبایی اشعار .... موفق باشید

طهان

عالی بود موفق باشی

ع.طاهری نیا

سلام ابوالفضل جان خواندمت مثل همیشه قدرتمند و زیبا بودی با «خواستم،اما...» به روزم سر بزن، ممنون![لبخند]