Loading... ██████████████]99%


از دفتر : روزهای آخر...





Loading... ██████████████]99%





به بیست و نه سالى که شبیه آه گذشت!
به عقربه که شب و روز، اشتباه گذشت!

به گام بعدى و افتادن از فراز جهان...
که روى نقطه ى پایان پرتگاه گذشت

به ابر تیره و دلگیر آن شب آخر...
که در تمام شب از روبروى ماه گذشت

به پوچى شبح روزهاى خوشبختى...
که سوزنى شد و از سوله هاى کاه گذشت!

به جاده اى که به بیراهه ى سفر مى رفت
به این سفرکه مرا توى یک نگاه گذشت

به طعم مستى و سیگار، روى  سرگیجه!
به سقف خانه که در چشم من سیاه گذشت!

به گریه پشت در بسته ى اتاق عمل
به ساعتى که براى تو، چند ماه گذشت!

به عطر ادکلن مانده روى پیرهنم
که بوسه اى شد و لب هات از گناه گذشت

به چشم منتظر روزهاى خاطره ساز...
به پنجره که قفس بود و راه راه گذشت!

قسم به این هذیان هاى شعر واره ى من
به سم حل شده در قلب پاره پاره ى من

که فکرهاى بدى شاعر تو در سرش است
کتاب زندگى ام صفحه هاى آخرش است!

هزار کلت، به پیشانى پر از بن بست
هزار ماشه ى لغزنده زیر حرکت شست

هزار تیغ، در افکار و خلق و خوى سگم!
هزار ضربه ى عمقى به روى شاهرگم

هزار راه نرفته، هزار چاه جدید!
هزار راه نرفته به آخرین تردید!

هزار فرصت آنى براى تیر خلاص!
هزار قتل نکرده ، هزار بار قصاص!

هزار علت محکم که مانده در جسدم
براى خاتمه دادن به روزهاى بدم

...و عشق، یک سرطان شد که کار دستم داد!
زمانه زودتر از هر کسى شکستم داد

بله... و انصافا" زندگى من تک بود!
میان دست جهان قلب من عروسک بود!

که روبروم هر آنچه به چشم مى دیدم
فقط گلوله و رگبار و بمب و موشک بود!

که روز بیست و نه ماه هاى  خردادت...
تولدم به همه جز خودم مبارک بود!

دلم به هیچیک از انتخاب ها نرسید 
...که آرزوهایم روى قفل کودک بود!

که پشت فیلتر سیگارهاى خسته ى من...
جهانتان ضربات مدام فندک بود!

خوشى دنیا هرگز به من وصال نداد
...و هیچ چیز به من هیچ وقت حال نداد!

میان مردم دنیایتان تبانى بود
جهان مبهمتان رینگ دوستانى بود...

...که زیر مشت و لگدهایشان کتک خوردم
که ضربه هاى بدى از جهان به فک خوردم

هزار بار براى شکست، جنگیدم
میان ماندن و رفتن به مرز شک خوردم

همیشه شاه ورق هاى زندگى بودم
که روى سینه ام از روزگار،تک خوردم

دوباره انگشتم روى ماشه لغزید و...
فریب داد مرا،باز هم کلک خوردم

...و ذهن خسته ام از انفجارها نکشید
که در ظرافت آئینه ها ترک خوردم

...و مرگ تنها درمان درد اعظم من...
غبار بود و نفس هاى نامنظم من

هوا هواى بدى بود و بدترم مى کرد!
جهان میان نفس هام داشت دم مى کرد!

...و این ادامه ى خورشید آرزوها بود
که سایه اش را از روى باغ کم مى کرد

خیال اینکه...نه اصلا" تمام ثانیه ها...
دچار فکر و خیالات دیگرم مى کرد

مترسکى شده بودم که هر کلاغ سیاه...
کلاه رفته به باد مرا سرم مى کرد!

...و شهر داشت همینطور پشت عینک من...
شبیه ذرت بو داده اى ورم مى کرد

چقدر،عالى مى شد!، اگر..اگر.. افسوس...
اگر که مرگ، مرا ساده باورم مى کرد



Loading... ██████████████]99%


تو روى نیمکت از خستگى دراز شدى...
[گلم بخواب من آروم غزل واست میگم]

[صداى وا شدن درب،در ته کریدور!]
[برو! بذار بخوابه!! برو! فقط میگم!]

تو ناگهان از خوابى عمیق مى پرى و...
[از استرس همه ى شعر رو غلط میگم!]

تو مى دوى با تردید، انتهاى سالن...
[...و من که درد دلم رو به نیمکت میگم...]

...و دکترى که سراسیمه از اتاق عمل...
[مریض، زیر عمل... رفت!،تسلیت میگم...]

 

/ 1 نظر / 53 بازدید
سمیرا

فقط میشه گفت عاالی